سيد محمد باقر برقعى
204
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
( منظوم ) ؛ 5 - ديوان اشعار و كلّيات اشعار فرهنگ ( قريب چهل هزار بيت ) ؛ فرهنگ در سال 1277 قمرى ( 1239 شمسى ) به همراه وقار و توحيد و حاج ميرزا صادق به تهران مسافرت كرد و مورد توجّه و استقبال دانشمندان و سخنوران واقع گرديد و سرانجام در سال 1309 قمرى ( 1270 شمسى ) چشم از جهان فروبست و در حرم حضرت سيّد مير محمّد ، برادر حضرت شاهچراغ ، به خاك سپرده شد . ناباورى باور از بخت ندارم كه دهد دست به هم * من و تو ز اوّل شب تا به سحر مست به هم گه نهيم از سر مستى و طرب روى به روى * گه دهيم از سرِ اخلاص و ادب دست به هم چون منى ، از چو تويى ، بوسه نگيرد هيهات * خفته از اوّل شب تا به سحر مست به هم چشم و ابرو و خطوخال و سر زلف سياه * داده اسباب سيهروزى ما دست به هم اى خردمند ! شكيب از دل ديوانه مخواه * آب و آتش نشنيديم كه بنشست به هم جان عِلوى خبر از غمكدهء خاك نداشت * عشق پيدا شد و اين سلسله پيوست به هم كارپرداز ازل نقش جهان چون مىبست * رشتهء حسن تو و عشق مرا بست به هم دوش « فرهنگ » كه مست از لب ميگون تو بود * اى بسا شيشه و پيمانه كه بشكست به هم بيتى چند از يك قصيده در راه عشق او هر روز عشق از دل من سر برآورد * وز نو مرا هزار بلا بر سر آورد گاهى ز غم به ملك دل من سپه كشد * گاهى ز غصّه بر سر من لشكر آورد گاهم اسير زلف بتى سنگدل كند * گاهى به دام عشق مَهى دلبر آورد تدبيرها كنم ز كمندش رها شوم * او باز مر مرا به كمند اندر آورد اين چشم شوخ و اين دل معشوق باز من * مستوجبم هرآنچه مرا بر سر آورد